سائل

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

سائل

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

۴۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
بسم الله الرحمن الرحیم

کشید دست خودش را ز دست عمّه ی خود
و با شتاب روانه به سوی مقتل شد

رسید و دید عمویش به خاک افتاده
عمو که نه پدرش چاک چاک افتاده

نگاه کرد کسی با شتاب می آید
به قصد کشتن عالی جناب می آید

دوید تا سپر پیکر عمو بشود
و آخرین نفر لشگر عمو بشود

دوید تا که بفهمند لشگر کوفه
رسیده است که بال و پر عمو بشود

گرفت دست خودش را مقابل شمشیر
برای اینکه فدای سر عمو بشود

تمام حاجتش این بود تا که در گودال
گلوش پاره چونان حنجر عمو بشود

به ضرب تیغ قلم شد همین که دستش ؛ آه
کشید از دل خود ناله ؛ گفت وا أُمّاه

گمان کنم که به یاد مدینه افتاد و
به یاد مادر بشکسته سینه افتاد و

گرفت حضرت ارباب در بغل او را
گرفت چون دل محراب در بغل او را

بیاد روی حسن داشت بوسه اش می داد
که شد ز چلّه ی دشمن سه شعبه ای آزاد

که حلق کودک و جسم حسین را سوزاند
چنان نشست ... دوتا صید را بهم چسباند...

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

ارباب ...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

بعد از لبت فرات به دردم نمی خورد
اصلاً نه ... کائنات به دردم نمی خورد

با من مگو از آب که با یاد تشنگیت
این مایه ی حیات به دردم نمی خورد

دریا پس از حکایت در هم شکستن ات
ای کشتی نجات به دردم نمی خورد

دنیا اگر چه مثل گلستان...برای من
مِنهای کربلات به دردم نمی خورد

وقتی نماز من به تو وصلم نمی کند
قد قامت الصّلاة به دردم نمی خورد

چشمم به غیر گریه برای تو یا حسین
در اغلب جَهٰات به دردم نمی خورد

گاهی به سمت روضه و گاهی سوی گناه
این پای بی ثُبات به دردم نمی خورد

وقتی حواله ام ندهد ثامن الحُجج
رفتن پی "برات"به دردم نمی خورد

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

یا ساقی العطاشا

بسم الله الرحمن الرحیم

آنکه مثل علی جگر دارد
رفت در شط, که آب بردارد

آب بردن همیشه آسان است
ولی این بار دردسر دارد

ذرّه ای واهمه کند ;هیهات
مثل حیدر سر خطر دارد

اوست آن ساقی سراپامست
که جمالی چونان قمر دارد

چشم او چشمه ی شراب و عسل
لب او طعم نیشکر دارد

کرم از صد هزار چون حاتم
این جوانمرد بیشتر دارد

قدرتی ماورای صدلشکر
هیبتی مثل شیر نر دارد

در کمینند تیر اندازان
ولی از قصدشان خبر دارد

خَم شده روی مشک و می تازد
بسوی خیمه ها نظر دارد

پیش باران تیرها بدنش
حالتی مثل یک سپر دارد

گویی از دور مثل سیمرغی ست
که به جسمش ز تیر , پر دارد

یا علی از نجف دعایش کن
که دعای پدر اثر دارد

...........................

دختری از بقیه می پرسد
از عمویم کسی خبر دارد؟

چند لحظه گذشت و دختر دید
پدرش دست بر کمر دارد

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام میدهم از راه دور در شب جمعه
سلام بر حرم تو ؛ سلام بر شب جمعه

به سمت صحن و سرای تو ایستاده ام آقا 
سلام می دهمت با دو چشم تر؛ شب جمعه

فقط نیامده بانوی بی نشان به زیارت
رسیده است پدر در بر پسر ؛ شب جمعه

نشسته زینب کبری کنار حضرت زهرا
حسن نشسته کنار پیامبر ؛ شب جمعه

چه قدر فطرس پر سوخته ست گرد ضریحت
کنار این همه مرغ شکسته پر ؛ شب جمعه

هنوز خاطره ی اوّلین زیارت خود را
مُرور میکنم ای مهربان به هر شب جمعه

فقط دعای فرج ؛ تحت قُبّه ی تو بخوانم 
دوباره زائر قبرت شوم اگر شب جمعه

چه عطر سیب لطیفی گرفته است فضا را
پُراز شمیم تو گشته ست هر سحر؛ شب جمعه 

به حق لحظه ی بر نیزه رفتن سر طفلت
مرا به کرببلا باز هم ببَر ؛ شب جمعه

چه صحنه های عجیبی عبور کرد ز چشمم
پدر؛خرابه؛سه ساله؛کنار سر ؛ شب جمعه

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

بسم الله الرّحمن الرّحیم


می برند از حجله بیرون کِل کِشان ، داماد را
می سپارندش به گلچین شاخه ی شمشاد را

گرچه بر صورت نقابی بسته امّـا باز هم
برق چشمش می زند چشمان هر صیّاد را 

دارد این موی مجعّد که به شانه ریخته
می کند آشفته چون خود ، حال و روز باد را

این مرام حضرت ارباب باشد ؛ هیچگاه
فرق نگذارد برادر زاده با اولاد را

توی آغوش عمو وقت وداعِ از حرم
می کند در خاطرش زنده ؛ شب میلاد را

بدرقه کردند قاسم را صدای ضجّـه ها
از کسی نشنید او بانگ مبارکباد را

می رود تا با تأسّی بر علمدار جَمَل
بر زمین اندازد اینجا ، پرچم بیداد را

خون حیدر در رگش جاری ست ؛ می ریزد به خاک
خون این نامردهای پست و بد بنیاد را

هیچ جوری ؛ نیست راهی که به هم نسبت دَهَم
گیسوی این نوجوان و پنجه ی جلّاد را

جان می آید بر لبم وقتی مجسّـم می کنم
لحظه ای که نیزه خورد و بر زمین افتاد را

می کشم در دفترم ، آن صحنه ای که بر رویِ
زانوی آن مرد عطشان  ؛ تشنه لب جان داد را

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

بسم الله الرّحمن الرّحیم


اگر چه حوصله ی شعر سر نیامده است
قلم ز عهده ی مدح تو بر نیامده است

به شهد غنچه ی لبهای سرخ تو سوگند
گلی شبیه تو از خاک در نیامده است

بزرگی تو چنان جلوه کرده در عالم
مجال عمر کَمَت در نظر نیامده است

به لطف منسب بابُ الحوائجْیت بُوَد
که توی حرف تو اصلاً اگر نیامده است

علی؛علیست چه اکبر؛چه اصغرش؛اصلاً
ز نام نامی تو خوبتر نیامده است

بدیل نیست برایت که در سرای حسین 
پس از ظهور تو دیگر پسر نیامده است

چه جلوه ای تو ندانم که لطف نقّاشیْت
به ذهن این همه تصویرگر نیامده است

خبر رسیده لبت خنده داشت وقت سفر
اگر ز شورش اشکت خبر نیامده است

ازآن طرف دل مادر اسیر دلشوره ست
ازاین طرف سوی خیمه پدر نیامده است

بگو گلوی تو شمشیر خورده یا نیزه ؟
مگر به سمت تو تیر سه پر نیامده است ؟

تنت برای چه اینقدر؛ زخمْ خورده شده؟
اگر ز خاک به سرنیزه در نیامده است...

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
صورتی داری که می بینند در آن ماه را
در تو می جویند عاشقها ، رسول الله را

صورتی داری که در شب مثل رُخسار قمر
می کند روشن زمان راه رفتن ، راه را

کاش می شد تا بلا گردان چشمانت کنند
این همه دلبسته و مجنونِ خاطر خواه را

شک نداریم عاقبت یک روز لیلی می شود
می پَرستَد هر کسی از عشق ، ثارالله را

یادمان دادند ؛ "کُلّ الخَیر فی بابِ الحُسین"
از تو می خواهیم افتادن بر آن درگاه را

کعبه ی دل می شود از شش طرف در ذهن ها
می کنی شش گوشه با خود قبر شاهنشاه را

گوشه ای از معجزات تو مسلمان سازی است
بنده ی رب می کنی هر بنده ی گمراه را

کاشکی باشیم ما هم زنده در عصر ظهور
تا ببینیمَت که یاری می کنی خونخواه را

تو مُقطّع می شوی ما هم فقط لب می گَزیم
پس کجا باید بگوئیم این غم جانکاه را ؟

ای جوان ، بالای جسمت پیر مرد کربلا
می کِـشد بیرون چگونه از دل خود آه را ؟

رفتنت ، یعنی که سوی چشم بابا می رود
احتمالاً گُم کند در بازگشتش ، راه را

شد شب هشتم "جوانان بنی هاشم..."تو هم
دوست داری جور دیگر این دم کوتاه را

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرحمن الرحیم

از تشت زر رسیده به دیدار دخترش
تا بلکه وا کند گره از کار دخترش

خورشیدوار بین طبق می کند طلوع
تا روشنی دهد به شب تار دخترش

شاید دوباره سمت مدینه سفر کند
با دیدن دوباره ی رخسار دخترش

در مجلس خرابه نشینان شهر شام
می سوزد از غم تن تبدار دخترش

بر دامن فرشته ی خود آرمیده است
چون مادرانه تر شده رفتار دخترش...

دورش قُرُق شده ست ز پروانه سوخته
اهل خرابه اند گرفتار دخترش

بیداد بی کسی و غریبی ست ؛ آمده
تا با سر بریده شود یار دخترش

آن گونه های خشک و ترک خورده شاهدند
او چند بوسه است بدهکار دخترش

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرحمن الرحیم

از همان روز که پیش تو به خاک افتادم
کردی از بند تَعلّق ؛ به نگاه آزادم

غیر "یاضامن آهو مددی" روز نخست
هیچ ذکر دگری یاد نداد استادم

نسل در نسل گدازاده نوشتند مرا
سائل حضرتم و نوکر مادر زادم

صحن تو کهف امان بود و سگش من بودم
با دعایت سگ درگاه تو هم شد آدم

دِهِ ویران شده ای بودم و حالا چندی ست
که به تصویب خودت شهر رضا آبادم

هِی بلا ریخت بروی سر من هر صبحی
که سلامی طرف صحن تو نفرستادم

از ازل گوشهْ نشین ، گوشه ی پایین پایم
تا ابد مُعتکفِ مسجد گوهر شادم

نَفْس ، سَرْکش شده ، تا رام شود چون آهو
دست انداخته بر پنجره ی فولادم

جان معصومه بیا و بطلب باز مرا
چند وقت است که از دوری تو ناشادم

کاش آن دفعه ی آخر که حرم را دیدم
برنمی گشتم و در صحن تو جان می دادم...

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

از برکت تو ، کعبه ی دلها خراسان شد
حج رفتن امثال من هم نیز آسان شد

قبله نما هم میل تغییر جهت کرد و...
کعبه به چپ چرخید ، مایل سمت ایران شد

عیسی رسید از آب حوض تو شفا برداشت
موسی دم درگاه پائین پات دربان شد

یعقوب آمد شد دخیل پنجره فولاد
درد فراق یوسفش این گونه درمان شد

داوود پیغمبر به عشق "پیشْ خوان"بودن
قبل از اذان صبح گلدسته غزل خوان شد

تو هشتمین شرط قبولی عباداتی
هر کس قبولت کرد در واقع مسلمان شد

چشمی که سیل جمعیت را در حریمت دید
عاشق شد و مجنون شد و یک عُمر حیران شد

طعم غذاهای بهشتی را چشید آنجا...
هر کس که مهمان مُضیف صحن سلطان شد

هرکس که از غیر تو چیزی خواست آقاجان
قدر مُسلّم بعد از آن خواهش ، پشیمان شد

با خنده از پیش تو سمت شهر خود برگشت
هر زائری که غربتت را دید و گریان شد

محمدقاسمی
  • سائل