سائل

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

سائل

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

۱۴۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاعران جوان» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
بسم الله الرّحمن الرّحیم

حسن یکی ست ، کس دیگری حسن نشود
کسی به غیر حسن ، جان "پنج تن" نشود

چه وقت صلح ،چه وقت قیام، در هر حال
کسی به جز تو امام هُمام من نشود 

به فیض هم سُخنی با خدای خود نرسد
هر آنکه در دل شب با تو هم سُخن نشود

و هم کلام تو بودن نهایتش فیضی ست
که رزق آدم بد بین و بد دهن نشود

چه خوب هست که سهم دل شکسته ی من
به احترام غمت ، غیر سوختن نشود

خدا کند که دگر هیچ مرد مظلومی
شهید در اثر فکر شوم زن نشود

خدا کند که از این خانواده بعد از تو
غریب هیچ کسی کشته در وطن نشود

خدا کند خم گیسوی قاسمت با نعل
میان معرکه ی خون شِکن شِکن نشود

خدا کند که نصیب حسین تشنه جگر
بروی خاک غریبانه پر زدن نشود

خدا کند که اگر چاک چاک شد بدنش
کسی دگر متعرّض به پیرُهن نشود

خداکندکه اگر تیر سهم جسم تو شد
نصیب روضه از این بازتر شدن نشود

حسین دید که شد پاره پیکر و کفنت
بنا گذاشت پس از تو تنش کفن نشود

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرحمن الرحیم

شأن تورا نوشته خداوند ، سروری
شغل مرا به پای تو فرموده ، نوکری

حق می دهم که سر به هوایت شود دلم
حالا که آمدی به زمین محض دلبری

بابای تو علی ست خودت هم حسن، بجاست
گویم ز هر کسی به جهان مُجتباتری

خُلق تو ارث خُلق عظیم محمّد است
خَلقت لطافت است که از نسل مادری

سبقت گرفته است هزاران هزار بار
شیرینی لب تو ز انگور عسکری

با هیبتی که هست تو را بی دلیل نیست
یک عمر درمحاصره ، توی مُعسکری***

هرچند که بنا به مدارا گذاشتی
اعجاز کن که خَلق بفهمند حیدری

تحت شعاع نوری گنبدْطلای توست
خورشید هر طرف که کند نور گستری

در سامرات کثرت سائل عجیب نیست
وقتی که هست عادت تو ذرّه پروری

این یک فضیلت است تورا بس که یا حسن
از صُلب پاکت آمده مولای آخری

خوب است محض خاطر پهلو شکسته ها
دست دعا برای ظهورش برآوری

***مُعسکر(لشگرگاه)

محمدقاسمی 5 بهمن 1393
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرحمن الرحیم

هم سوخت بر حال دلش ، در شعله ها در
هم شعله زد بر جسم و جان ماسوا در

همدست شد دیوار با در بهر یک قتل
ای بی حیا دیوار ، آه ، ای بی وفا در

با حجم خونی که به جا مانده ست بر آن
یعنی خبر دارد ز عمق ماجرا در

حرف دل پردرد زینب بود هر روز
---ای کاش می کندند مسمار تو را ، در

می خورد با شدّت به پهلو و به سینه
واویلتا ، واویلتا ، واویلتا ، در

سی سال دیده اشک خون رنگ علی را
بعد از فراق حضرت خیر النّسا ، در

دیدم تمام خیمه های کربلا سوخت
وقتی میان شعله می زد دست و پا ، در


"محمدقاسمی" 5 بهمن 1393
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرّحمن الرّحیم

این روزهای تلخ آخر را تحمّـل کن
حال دل بی تاب حیدر را تحمّـل کن

تو روبه قبله هستی و من رو به تنهایی
پس اشک های سرد همسر را تحمّـل کن

پهلو به پهلو کردنت مشکل تر از قبل است 
آرام باش و زخم بستر را تحمّـل کن

تا لحظه ی تعویض ، با اینکه شکستندش
خونابه های مانده بر در را تحمّـل کن

چون گردنت از کار افتاده ست می گویم
حرکت نکن ، سنگینی سر را تحمّـل کن

گودال اگر رفتی به نفرین وا مکن لب را
دور حسین انبوه لشگر را تحمّـل کن

گیسو پریشان کن ، ولی جان علی ، زهرا
وقتی که می بُــرَّند حنجر را تحمّـل کن

محمدقاسمی 4 بهمن 1393
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرّحمن الرّحیم

خزان شدیم خدایا ، بهار ما نرسید
قراربخش دل بی قرار ما نرسید

دوباره یک شب جمعه سحر شد امّا ، آه
دعای مردم شب زنده دار ما نرسید

سر قرار رسیدیم بلکه او برسد
به انتظار نشستیم و یار ما نرسید

دوباره با غم عالم کنار می آییم
که جمعه رفت ولی او کنار ما نرسید

صدای شیهه ی اسبش ز دور آمده است
چگونه است که آن تکسوار ما نرسید ؟

هزارمرتبه مُـردیم و باز زنـده شدیم
هزارحیف که آن غمگسار ما نرسید

به شهرِ یار سفر می کنیم حالا که
به شهر ما قدم شهریار ما نرسید 

غروب شد همه رفتند جانب گودال
غروب شد ته گودال شاه رفت از حال

"محمدقاسمی" 3 بهمن 1393
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرّحمن الرّحیم

دوریِ از مقصد برای همْ مسیران بهتر است
پس مُسافر گر کند قصدِ خُـراسان بهتر است

دوست دارم خاک ایران را ز جانم بیشتر
پیش من امّا شمال شرقی آن بهتر است

چون که سوغاتی شهر حضرت معصومه است
از عسل هم در مذاقم طعم سوهان بهتر است

از نشستن در هوای آفتابیِ حـــرم
راه رفتن توی صحنش زیر باران بهتر است

گرچه پیدا نیست واضح گنبدت وقت بُــکاء
در زیارت ، چشمها باشند گریان بهتر است

رشته ی قلّاده ام را پای درگاهت بِـبـَـند 
سگ اگر باشد مُقیم کوی سلطان بهتر است

دورتادور ضریحت ازدحام از زائر است
پس گدایی کردن من ، کُنجِ ایوان بهتر است

تا فقط درد مرا لطف خودت درمان کـُند
درد من باشد اگر از خلق ، پنهان بهتر است

آمده قرآن برای آشنایی با تو ، پس
---این زیارت آمدن از ختم قرآن بهتر است

چونکه سِــنخیّت ندارند عاشقی و عافیت
عشق بازی هم به شوقِ دادن جان بهتر است

"محمدقاسمی" 3 بهمن 1393

این غزل استقبالی از غزل رضوی جناب لطیفیان است.
بامطلع((دست اگر باشد دخیل کُنج دامان بهتر است)).
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرّحمن الرّحیم

از کریمان چون تقاضای کرم زیباتر است
عرض حاجت پای ایوان حرم زیباتر است

قهر یارم بهتر از مهر تمام دوست هاست
در نگاه من از او حتّیٰ ستم زیباتر است

من گدا باقی بمانم آستان دوست را
بارها از اینکه باشم محتشم زیباتر است

در کنار کعبه جان دادن بسی ذی قیمت است
لیک مرگ نوکران پای عَلَم زیباتر است

من که روزی از سر خوان کریمه خُورده ام
"گر به راه طوس بگذارم قدم زیباتر است"***

از هوای صحن وقتی می شود پُر ریه هام
پس یقین دارم که دم از بازدم زیباتر است

از قدم برداشتن توی خیابان های عرش
راه رفتن در خیابان ارم زیباتر است

سربلندم کرده امّا چون که ناموس رضاست
گر بیفتد پیش او پایین سرم زیباتر است

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
از دل بی تاب قم بعد از تو غم بیرون نرفت
از تنت تا بعد هفده روز ،سَم بیرون نرفت

خانه ی «موسی» بدون طور،کوه نور شد
نور درواقع زبیت النور هم بیرون نرفت

بعد شادی_آن رفیق نیمه راه_از سینه‌ام؛
هرچه گفتم غم برو ، غم از دلم بیرون نرفت

ازهمان روزی که با ذکر تو دم درسینه رفت
چونکه یا معصومه گفتم بازدم بیرون نرفت

چون دلم راهی مشهد گشت بر گرد ضریح
هم ازاین مجموعه بیرون رفت هم بیرون نرفت

درحقیقت این خودش اوج کریمه بودن است
مجرم از صحن تو حتی متهم بیرون نرفت

«ای دل اندر صحن هایش از پریشانی منال»
مُحْرِم از حد حریمش یک قدم بیرون نرفت

دست پُر گرچه نیامد هیچ کس اینجا،ولی
دست خالی هم کسی از این حرم بیرون نرفت

ازحرم که هیچ، حتی شک ندارم زائرت؛
دست خالی از خیابان اِرَم بیرون نرفت

مهدی رحیمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
خدا از باقی آب و گل تو ساخت انسان را
و بر قلب تو نازل کرد یک شب کُلّ قرآن را

تویی اصل اصول دین و ایمان دارم ای آقا
که معنا می کنند عشّاق با مِهر تو ایمان را

تو آن شاهی که در خیل مُقرّب های درگاهت
نوشتی نوح و ابراهیم و موسی و سلیمان را

تو آن زیبای بی همتای لبریز از نمک هستی
که مجنون میکنی وقت تجلی ماه کنعان را

به لطف حُسن خـُلق ات بود و لبخند دل انگیزت
که صید دام خود کردی ابوذر را و سلمان را

هزار و چارصدسال است می گویی به هر منبر
برای ما فضیلت های حیدر ، شاه مردان را
 
اگر چه در حجاز ؛ اسلام آوردی ولی آخر
گرفت آوازه ی نام بلندت کل دوران را

من از "سلمان منّا "گفتن تو دستگیرم شد
که جور دیگری می خواهی آقا ، اهل ایران را

همیشه آخر ماه صفر از گریه سرشارم
بگو آخر چگونه میتوان این درد هجران را

---تحمل کرد؛ تنها راه حلّ مشکلم این است
ببوسم خاک درگاه شهنشاه خراسان را

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
داغت رسید و بر جگر من قدم گذاشت
دردی شد و روی کمر من قدم گذاشت

آن قدر صبح و شب به هوای تو سوختم
تا که سرت ، توی سحر من قدم گذاشت

با تو بهار بودم و یک دفعه بعد تو
پاییز روی برگ و بر من قدم گذاشت

نذر لب تَرَک تَرَکَت بود ، ای پدر
اشکی که پای چشم تر من قدم گذاشت

قَصْدَش فقط شکنجه ی عبّاس بود و بس
آن بی حیا که روی پر من قدم گذاشت

چون چادرم بجای ِسپَر بود...زَجر هم
از عَمْد هِی روی ِسپَر من قدم گذاشت

هِی تازیانه دست یتیمی سرم کشید
هر بار سَمْت رهگذر من قدم گذاشت

اوّل به عمّه خورد و شتابش گرفته شد
سنگی که بی هوا به سر من قدم گذاشت

آتش شد و شراره ی آن شام را گرفت
هر جا که آهِ همسفر من قدم گذاشت

محمدقاسمی
  • سائل