سائل

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

سائل

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

۱۴۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاعران جوان» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
بسم الله الرّحمن الرّحیم

از ناودانْ طلایِ نجف باده جاری است
آن هم چه باده ای که علاج خماری است

میخانه است این حرم و ساقی اش علی ست
پس در نجف عبادت ما باده خواری است

اینجا به التماس می اُفتد ، مِیَ اش دهند
حتّی کسی که از تب مستی فراری است

زائر چگونه چشم ببندد به قصد خواب
جایی که نوح طالبِ شبْ زنده داری است

یک شب نه ، جبرئیل هزاران شب است که
تالحظه ی سحر پیِ حیدر شماری است

خشتِ طلا به گنبد اگر جلوه می دهد
زیباییِ رواق به آئینه کاری است

در اوج عشقبازی خود با ضریح تو
عاشق همیشه ابر نگاهش بهاری است

زانو زدن برابر این آستان خوش است
اینجا گدا شدن سند شهریاری است

"حاجب اگر محاسبه ی حشر با علی ست"
بیچاره من که سهم دلم شرمساری است

"محمدقاسمی"
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بِسم الله الرّحمٰن الرّحیم

گرچه پنهان است ، پُشت دست معجر، روی تو
صبح و شب خیره ست چشم بچّه هایت سوی تو

آتش آهم شرر بر جان هستی می زند
هر زمانی می نشینم همسرم پهلوی تو

از درودیوار جای اینکه آید بوی دود
بیشتر حس می شود مینوی احمد، بوی تو

با همان چشمی که نیمه باز مانده کن نگاه
قوّت از پایم گرفته ، لرزه ی زانوی تو

هر دو در اوج جوانی میل پیری کرده اند
هم سوادِ موی مردت ، هم سوادِ موی تو

خانه را جارو زدی و شرم من شد بیشتر 
تا که دیدم شد عصایت دسته ی جاروی تو

آسیابت را مگردان جان زینب بعد از این
چون دهان وا می کند زخم روی بازوی تو

بچّـه ها مثل من از خواب و خوراک افتاده اند
خورده اند از بس عزیزم غصّه ی پهلوی تو

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

تقدیم به حضرت زهراسلام الله علیها


غزل در اوّلین بیت خودش پژمرد و پرپر شد
همین که قافیه در دوّمین مصراع ، مادر شد

کسی که کوثر قرآن شود هرگز نمی سوزد
غلط گفتند آتش دست بر دامان معجر شد

مصیبت هرچه نازل شد پس از او بر عزیزانش
شروعش از تبانی کردن دیوار با در شد

چه شبها که قنوت خویش را میخواند با یک دست
چه شبها که تماشایش بلای جان حیدر شد

نظام خانه ، بی مادر ، ز هم می پاشد و دیدیم
پس از زهرا چگونه جمعشان ، جمع مُکسَّر شد

مبر ای روضه خوان ما را به گودال پُر از نیزه
همین جا پشت این در بود که ارباب ، بی سر شد

مگو در کربلا شد بی برادر دختر زهـرا
که اوّل بار زینب در مدینه بی برادر شد

تن شش ماهه ای یک روز زیر دست و پا ماند و
تن شش ماهه ای در کربلا از تیر بی سر شد

"محمدقاسمی"
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرحمن الرحیم

در پشت در افتادی و چیزی نگفتی
از پشت سر افتادی و چیزی نگفتی

دستاس با من گفت : دستت گفته با او
با درد درافتادی و چیزی نگفتی

محسن برایت شد سپر در جنگ آتش
تو با سپر افتادی و چیزی نگفتی 

در کوچه پی در پی به دست ضربه هایِ
---آن چل نفر افتادی و چیزی نگفتی

نفرین به قنفذ با غلاف تیغ نحسش 
از بال و پر افتادی و چیزی نگفتی

من باخبر از حال تو بودم ولی ، آه
تو بی خبر افتادی و چیزی نگفتی

چون خواستی شرمندگی ام را نبینی
در دردسر افتادی و چیزی نگفتی

برخاست فریادِ سکوتت لحظه ای که
در پشت در افتادی و چیزی نگفتی

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰
بسم الله الرحمن الرحیم

کشید دست خودش را ز دست عمّه ی خود
و با شتاب روانه به سوی مقتل شد

رسید و دید عمویش به خاک افتاده
عمو که نه پدرش چاک چاک افتاده

نگاه کرد کسی با شتاب می آید
به قصد کشتن عالی جناب می آید

دوید تا سپر پیکر عمو بشود
و آخرین نفر لشگر عمو بشود

دوید تا که بفهمند لشگر کوفه
رسیده است که بال و پر عمو بشود

گرفت دست خودش را مقابل شمشیر
برای اینکه فدای سر عمو بشود

تمام حاجتش این بود تا که در گودال
گلوش پاره چونان حنجر عمو بشود

به ضرب تیغ قلم شد همین که دستش ؛ آه
کشید از دل خود ناله ؛ گفت وا أُمّاه

گمان کنم که به یاد مدینه افتاد و
به یاد مادر بشکسته سینه افتاد و

گرفت حضرت ارباب در بغل او را
گرفت چون دل محراب در بغل او را

بیاد روی حسن داشت بوسه اش می داد
که شد ز چلّه ی دشمن سه شعبه ای آزاد

که حلق کودک و جسم حسین را سوزاند
چنان نشست ... دوتا صید را بهم چسباند...

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

ارباب ...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

بعد از لبت فرات به دردم نمی خورد
اصلاً نه ... کائنات به دردم نمی خورد

با من مگو از آب که با یاد تشنگیت
این مایه ی حیات به دردم نمی خورد

دریا پس از حکایت در هم شکستن ات
ای کشتی نجات به دردم نمی خورد

دنیا اگر چه مثل گلستان...برای من
مِنهای کربلات به دردم نمی خورد

وقتی نماز من به تو وصلم نمی کند
قد قامت الصّلاة به دردم نمی خورد

چشمم به غیر گریه برای تو یا حسین
در اغلب جَهٰات به دردم نمی خورد

گاهی به سمت روضه و گاهی سوی گناه
این پای بی ثُبات به دردم نمی خورد

وقتی حواله ام ندهد ثامن الحُجج
رفتن پی "برات"به دردم نمی خورد

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

یا ساقی العطاشا

بسم الله الرحمن الرحیم

آنکه مثل علی جگر دارد
رفت در شط, که آب بردارد

آب بردن همیشه آسان است
ولی این بار دردسر دارد

ذرّه ای واهمه کند ;هیهات
مثل حیدر سر خطر دارد

اوست آن ساقی سراپامست
که جمالی چونان قمر دارد

چشم او چشمه ی شراب و عسل
لب او طعم نیشکر دارد

کرم از صد هزار چون حاتم
این جوانمرد بیشتر دارد

قدرتی ماورای صدلشکر
هیبتی مثل شیر نر دارد

در کمینند تیر اندازان
ولی از قصدشان خبر دارد

خَم شده روی مشک و می تازد
بسوی خیمه ها نظر دارد

پیش باران تیرها بدنش
حالتی مثل یک سپر دارد

گویی از دور مثل سیمرغی ست
که به جسمش ز تیر , پر دارد

یا علی از نجف دعایش کن
که دعای پدر اثر دارد

...........................

دختری از بقیه می پرسد
از عمویم کسی خبر دارد؟

چند لحظه گذشت و دختر دید
پدرش دست بر کمر دارد

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام میدهم از راه دور در شب جمعه
سلام بر حرم تو ؛ سلام بر شب جمعه

به سمت صحن و سرای تو ایستاده ام آقا 
سلام می دهمت با دو چشم تر؛ شب جمعه

فقط نیامده بانوی بی نشان به زیارت
رسیده است پدر در بر پسر ؛ شب جمعه

نشسته زینب کبری کنار حضرت زهرا
حسن نشسته کنار پیامبر ؛ شب جمعه

چه قدر فطرس پر سوخته ست گرد ضریحت
کنار این همه مرغ شکسته پر ؛ شب جمعه

هنوز خاطره ی اوّلین زیارت خود را
مُرور میکنم ای مهربان به هر شب جمعه

فقط دعای فرج ؛ تحت قُبّه ی تو بخوانم 
دوباره زائر قبرت شوم اگر شب جمعه

چه عطر سیب لطیفی گرفته است فضا را
پُراز شمیم تو گشته ست هر سحر؛ شب جمعه 

به حق لحظه ی بر نیزه رفتن سر طفلت
مرا به کرببلا باز هم ببَر ؛ شب جمعه

چه صحنه های عجیبی عبور کرد ز چشمم
پدر؛خرابه؛سه ساله؛کنار سر ؛ شب جمعه

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

بسم الله الرّحمن الرّحیم


می برند از حجله بیرون کِل کِشان ، داماد را
می سپارندش به گلچین شاخه ی شمشاد را

گرچه بر صورت نقابی بسته امّـا باز هم
برق چشمش می زند چشمان هر صیّاد را 

دارد این موی مجعّد که به شانه ریخته
می کند آشفته چون خود ، حال و روز باد را

این مرام حضرت ارباب باشد ؛ هیچگاه
فرق نگذارد برادر زاده با اولاد را

توی آغوش عمو وقت وداعِ از حرم
می کند در خاطرش زنده ؛ شب میلاد را

بدرقه کردند قاسم را صدای ضجّـه ها
از کسی نشنید او بانگ مبارکباد را

می رود تا با تأسّی بر علمدار جَمَل
بر زمین اندازد اینجا ، پرچم بیداد را

خون حیدر در رگش جاری ست ؛ می ریزد به خاک
خون این نامردهای پست و بد بنیاد را

هیچ جوری ؛ نیست راهی که به هم نسبت دَهَم
گیسوی این نوجوان و پنجه ی جلّاد را

جان می آید بر لبم وقتی مجسّـم می کنم
لحظه ای که نیزه خورد و بر زمین افتاد را

می کشم در دفترم ، آن صحنه ای که بر رویِ
زانوی آن مرد عطشان  ؛ تشنه لب جان داد را

محمدقاسمی
  • سائل
  • ۰
  • ۰

بسم الله الرّحمن الرّحیم


اگر چه حوصله ی شعر سر نیامده است
قلم ز عهده ی مدح تو بر نیامده است

به شهد غنچه ی لبهای سرخ تو سوگند
گلی شبیه تو از خاک در نیامده است

بزرگی تو چنان جلوه کرده در عالم
مجال عمر کَمَت در نظر نیامده است

به لطف منسب بابُ الحوائجْیت بُوَد
که توی حرف تو اصلاً اگر نیامده است

علی؛علیست چه اکبر؛چه اصغرش؛اصلاً
ز نام نامی تو خوبتر نیامده است

بدیل نیست برایت که در سرای حسین 
پس از ظهور تو دیگر پسر نیامده است

چه جلوه ای تو ندانم که لطف نقّاشیْت
به ذهن این همه تصویرگر نیامده است

خبر رسیده لبت خنده داشت وقت سفر
اگر ز شورش اشکت خبر نیامده است

ازآن طرف دل مادر اسیر دلشوره ست
ازاین طرف سوی خیمه پدر نیامده است

بگو گلوی تو شمشیر خورده یا نیزه ؟
مگر به سمت تو تیر سه پر نیامده است ؟

تنت برای چه اینقدر؛ زخمْ خورده شده؟
اگر ز خاک به سرنیزه در نیامده است...

محمدقاسمی
  • سائل